در زندگی روزمره با موضوعات مختلفی سر و کار داریم.برخی برای چند لحظه،برخی چند روز یاچند هفته،وبرخی موضوعات ممکنه ماه ها وحتی سالها مارو در گیر کنه ودر طول زندگی درست مثل ماشینی که سر چهار راه متوقف میشه ویا از میدانی همیشه عبور میکنه بااون درگیر باشیم.عشق بدون شک یکی از اساسی ترین موضوعاتی هست که همه، البته با سطوح مختلف بااون درگیر میشن.
این که چرا عاشق میشیم؟ایاباید عاشق بشیم؟چطور باید عاشق شد ویا چگونه باید رفتار کرد؟ایاعشق باعقل در تضاده؟حقیقت عشق چیه؟آیا عشق باید یکطرفه باشه یا دوطرفه؟ وسوالات مختلف دیگه که در ادامه این نوشتار به آن خواهیم پرداخت
کتاب جستارهایی درباب عشق از آلن دوباتن ترجمه محمد رضا اخلاقی منش نشر تهران در ۲۲۴صفحه عنوان کتابیست که اسمش راشنیده بودم وحتی کتاب راخریده بودم اما فرصت مطالعه دست نداده بود.تااینکه کتاب باز شد و کمتر از سه روز تمام شد
تقدیر گرایی در عشق عنوان فصل اول است.اینکه در هواپیما اتفاقی با کلوئه آشنا میشود وباهم قرار شام وبیرون رفتن میگذارند.فصل دو بت سازی است.او از عشق میگوید.اینکه عشق نیازهای ما را از نو می آفریند.از همان صفحات ابتدایی کتاب اصطلاحات وتعابیر زیبایی در لابلای متن به کار میرود و این نشان از قدرت ذهن و دایره لغات غنی نویسنده دارد.مونولوگها ودیالوگهای زیبایی بین دو طرف رد وبدل میشود.و جا دارد به سلیقه شخص هر فرد تعدادی از این جملات قصار را احصا کندو به شکل عکسنوشته در فضای مجازی تکثیر شود
معنای پنهان اغواگری عنوان فصل سوم است.نویسنده گاهی در حین جملات خود پرانتز می آورد وضعیت رابیشتر توضیح میدهد تابه ذهن خواننده نفوذ کند و مخاطب به متن نزدیکتر شود.او از تداوم گفتگو ها وقرار ها با کلوئه به ارتباط عاشقانه می رسد.
نویسنده در اقصای کلام خود گریزی به دیدگاه های افراد مختلف وصاحب فکر درباب انسان،عشق،ازدواج،خانواده،میزند وخواننده رابه طور اجمالی باآنها آشنا میکندفصل چهارم اصالت است.نگارش باتن شماره ای است.برخی متفکران اینگونه می نگارند.هر شماره در عین استقلال به عنوان یک پاراگراف یا مونولوگ به مانند دانه های تسبیح به سایر شماره ها متصل میشود واین برای خواننده هم مجال استراحت وتامل میگذارد.
فصل پنجم به ارتباط دوسویه بین هم اشاره میکند.الن دوباتن با نگارش این کتاب درحقیقت دو تیر در کمان گذاشته.به عبارتی هم یک رمان نوشته و عده ای را به سمت خود جذب کرده هم دغدغه های فکری وفیلسوفانه خود درباب زندگی و روزمرگی را مطرح مینماید به عبارتی این کتاب مثل رمانهای فلسفی برخی فیلسوفان رمان نویس است و دست کمی از آثار کافکا،کامو،سارتر،آروین یالوم و…ندارد اگرچه بیشتر نگاه دوباتن زندگی عمومی و روزمره است تا فلسفه خاص این متفکران که طعم تند در رمان خود نمایی میکند.از این دیگاه این کتاب نوعی فهم پدیدار شناختی یا اگزیستانسیالیستی از عشق است که در سطور بعد به آن بیشتر اشاره خواهد شد
فصل بعدی مارکسیسم نام دارد.باتن گاهی جملات غیر منتظره می آورد وبعضا ادمی احساس میکند از متن دور میشود اما به قول هرمنوتیک ها این فرامتن است.درست مثل غایقرانی که از وسط رودخانه پرجوش وخروش ومواج غایق را بهسمت کناره می آورد تاهروقت احساس خطر کرد یاخسته شد به ساحل برسد
فصل ۷ نت های ناکوک نام دارد.جملاتی فلسفی وقرار در کتاب به گونه ای ردیف شده که شما را هم به تفکر وتامل وهم حرکت وادامه متن وامیدارد.مثل نوشته های اونامونو.
به این جمله دقت کنید:”درمورد تعریف کامل عشق در بزرگسالی هرگز نباید بانگاه اول عاشق شویم.باید تازمانیکه باچشمان باز عمق وماهیت آب را به طور کامل بررسی نکرده ایم از شریجه رفتن در آن بپرهیزیم!
فصل ۸ عشق یا لیبرالیسم هست
نویسنده از کلنجارهای دوطرف باهم میگوید وبگو موهایی که به انحای مختلف بین آنها صورت میگیرد
جمله ای حماسی یا تراژیک که مسیر پیش روی این عشق دو سویه را بازگو میکند!
“اگر عشق وسیاست سرآغازی عشق ورزانه داشته باشند هردو سرانجامش به یک اندازه خونبار میشود!
وقتی دونفر نتوانند اختلافاتشان را به شوخی تبدیل کنند نشانه این است که آنها دیگر همدیگر را دوست ندارند
فصل ۹ زیبایی است وبااین پرسش شروع میشود که زیبایی به عشق جان میبخشد یاعشق به زیبایی؟!
دراین فصل بانقل قولهایی به دیدگاه های برخی متفکران درباب زیبایی وعشق اشاره میکند.در ادامه برخی تئوریها درباب زیبایی را می اورد.
عشق گویا فصل ده هست. باتن میگوید من وکلوئه میتوانستیم در مورد عاشق بودن حرف بزنیم،اما این عشق میتوانست برای هرکدام ما معنای کاملا متفاوتی دربر داشته باشد
فصل یازده :در او چه میبینید!؟
اینجا نکته باریکی دارد.دوستی که از او میپرسد در عشقت چه میبینی واو بی مهابا توضیح میدهد و توضیح او تاوان سنگینی برایش رقم میزند.
او در ادامه از شک وایمان میگوید وبه پاسکال ونیچه استناد میکند.
فصل سیزده صمیمیت نام دارد.فصلی که در آن به تجربیات مشترک فراوان اشاره میشود.و اینکه بخشی از دنیای مشترکشان راافریده بودند
فصل ۱۴ باعنوان تایید من به این تجربیات مشترک اشاره میشود:مسافرت رفتن،کتاب خواندن،فیلم دیدن،قدم زدن،گفتگو کردن،کلنجار رفتن،بازدید از موزه ها،سکس،هدیه خریدن…
باتن از احساس عشق عمیق خود پرده بر میدارد و میگوید:ماکاملا زنده نیستیم،مگر اینکه کسی مارا دوست داشته باشد.
بدون عشق امکان ندارد که ماهویتی مناسب برای خویش به دست اوریم
او تلاش کرد وموفق شد برخی از رشته های اصلی شخصیت کلمه را شناسایی کند
دمدمی مزاجی های دل عنوان فصل ۱۵ هست.این فصل کلوئه سر ناسازگاری برمیدارد بااین حال هنوز دوست داشتنی است.باتن میگوید:عشق میتواند همانگونه که ناگهان آغاز شده بود ناگهان هم به پایان برسد
هراس از شادی فصل ۱۶هست
باتن آرام آرام دارد ما را باخود به نقاط خلا وتاریک میبرد.نگارش رمان اول شخص است.بیان احساسات وقایع اگر به زبان اول شخص باشد عمدتا کمی بالاخره صورت میگیرد اما اگر نویسنده بر این ملاحظات فائق باشد میتواند تن خواننده رابلرزاند.او در پاراگراف پایانی این فصل به تفاوت پایان عشق وزندگی اشاره میکند:”بامرگ همه چیز تمام میشود اما با پایان رابطه نه زندگی ونه عشق تمام نمیشود!
فصل ۱۷ فروکش کردنها:این که کلوئه تغییر کرده ومن نیمه تاریک او رامیبینم!اینکه او تمکین نمیکند و رفتارش تغییر کرده
تروریسم عاشقانه فصل ۱۸:
یکی از وجوه تمایز باتن با برخی رمان نویس ها تعابیری اینچنینی است.رنگ فلسفی زدن به زبان ورمان.پیشتر نیز در فصول قبلی چنین خلاقیت زبانی از خویش نشان داده بود
او دراینجا به وجوه تمایز تروریسم با تروریست رمانتیک میگوید!
فصل ۱۹ فراسوی نیک بد.عنوان کتابی از نیچه!
اینجاست که کلوئه آب پاکی را روی دست باتن میریزد واز رابطه باهمکار معمار همسرش ویل میگوید!واینکه دیگر نمیتواند اورا دوست داشته باشد
اینجاست که دروازه های پایان باهم بودن باز میشود!
فصل ۲۰ تقدیر گرایی روانی است.
ادمی وقتی با خیانتی این چنین مواجه میشود چنان فرسوده ومبهوت میشود که گویی چون پیری کهنسال در آستانه مرگ است.و پرسشهایی که ذهن او را آرام نمیگذارد!چرا من؟!چرااینجور!؟چرااکنون!؟چنان شوکی که عقلش را ازدست میدهد!
هم بسیار فکر میکند هم نمیتواند فکرش را جمع کند.گویی انفجار درون ستاره ای رخ داده!ستاره ای رو به خاموشی!سیاه چاله ای که نور کهکشان وجودش را بلعیده!
فصل ۲۱:خودکشی.طبیعتا در چنین فضایی ترجیح خودکشی بر بودن تنهایی میچربد.به خصوص که فضا احساسی است وکسی این حد از تنهایی ادمی را درک نمیکند.همان جمله معروف شکسپیر در داستان هملت:بودن یانبودن!؟
فصل ۲۲عبور از این کنش به رفتار دیگری که میتوان آن را نوعی رهبانیت عیسوی خواند.به قول هندو ها مرتاض گونه زیستن!بیان احساسات بسیار رقیق.قهرمان داستان میگوید:نهایت غم بر من مستولی شده بود،وبه اوج رنج رسیده بودم،اینجالحظه ای است که درد ورنج به عقده مسیح بدل میشود!
من مست شراب اندوه خود شدم!
اینجاست که میتوان از خویش یک سالک ساخت وخود را یک راهب دید دراین جهان
فصل۲۳حذف کردن:
آدمی پس از بی وفایی یار و تنها شدن طبیعتا در حیرتی فرو می رود که او را در دو قطبی انقباض وانبساط قرار میدهد.از رهبانیت وترک دنیا تا خودکشی.اما این نمودار ناپایدار به نقطه ثبات خواهد رسید.نقطه ای که پذیرش پایان یک رابطه را برای فرد به یقین تبدیل میکند.او در چنین حالتی میگوید:به ناچار شروع کردم به فراموش کردنش!لذا پس از سکون باید حرکت کرد!
فصل ۲۴ درسهای عشق:
هر پایانی نوید بخش یک آغاز است.پاییز برگهای درختان را زرد میکند و زمستان سترون.اما در همین زمستان است که درختان شروع به جوانه زدن میکنند!
بله!اگر کشتی عشق ما در دریای حوادث روزگار غرق شد و ذورق وجودمان در دریای مواج شکست وغایق زندگیمان در فراز وفرود روزگار گم شد باید دوباره پیدایش کرد و از ساحل رخوت به دریای عشق زد.مثل انفجار بیگ بنگ!
دوباره عشق!باید دوباره بذر بودن را به شدن تبدیل کرد و جوانه محبت را پروراند و نهال عشق را بالاند ودرخت مودت و یکی شدن را اب داد تا شکوفه دهد ومیوه بار دهد!
قهرمان داستان در پایانی تراژیک آغازی عاشقانه رقم زد و به قول خودش در مهمانی شامی محو چشمان گیرای راشل شد!آنچنان محو که نتوانست از کنار آن به سادگی بگذرد و او رابه شام دعوت کرد واونیز پذیرفت.او شهامت اتفاق تازه راپذیرفت و شجاعت عاشق شدن را به خود قبولاند.خوانش این کتاب را چه به کسانیکه رمان خوان هستند وچه به کسانیکه به مباحث نظری علاقه من می باشند پیشنهاد می شود.این یادداشت را با پاراگراف پایانی کتاب خاتمه میدهیم و غزلی از قیصر امین پور به عنوان حسن ختام این یادداشت به خوانندگان تقدیم میشود:این آموزه ها وقتی که راشل دعوتم را به شام برای هفته ی بعد پذیرفت از اهمیت بیشتری برخوردار شد.اندیشیدندرباره او کم کم لرزه هایی در بخشی از وجودم انداخت که شعرا نام آن را دل گذاشته اند ،لرزه هایی که میدانستم فقط یک معنا دارند_اینکه یک بار دیگر دارم عاشق میشوم!
حرف ها دارم اما… بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟
همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست…»
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
عهدکردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم
قیصر امین پور
فعال فرهنگی استان گلستان حسین پایین محلی